افسران جوان جنگ نرمرفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش و سپاه آمدند و کی و کی. امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد بهش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم: . « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود. انگار حالا فرمانده لشکر شده. » . تو جبهه هم دیگر را می دیدیم. وقتی برمی گشتیم شهر، کمتر همان جا هم دو سه روز یک بار باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم…

امروز شنبه 03 آبان 1399
لینک دوستان