close
تبلیغات در اینترنت
داستان کدخدا و خانواده ما

افسران جوان جنگ نرم  این داستان راخواندید بازم بخوانیم ضرری نداره  ماجراهای کدخدا و خانواده ما:فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست مابدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد.ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدیدمی‌شود، می‌توانید!» از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و بهتریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.خبر که به گوش کدخدا…

امروز شنبه 31 فروردین 1398
لینک دوستان